تبليغاتX
کيمياي هنر
مطالب متنوع هنري از قبيل اخبار هنري، مصاحبه با هنرمندان،گالري عکس،پوستر، نقاشي کاغذ ديواري نقد و..
همراهان عزيز سلام
ضمن تشکر از دوستاني که پيگير مطالب وبلاگ هستند، بايد عرض کنم چند روزي سرم شلوغ بود و نتونستم مطلب جديدي ارائه بدم .حالا بعد از اين تاخير يک هفته اي به زودي مطالب تازه اي خواهيد يافت که ديدنش بي فايده نيست، يعني اميدوارم اين طور باشه . ضمنا در پاسخ به دوستي که گفته بودن پاسخ مخاطبينم رو نمي دم بايد بگم از من سوالي نشده که بي پاسخ مونده باشه .باز هم اگر سوالي، مطلبي در مورد وبلاگ در ذهنتون باقي مونده من آماده پاسخ گويي هستم .  از توجه همه عزيزان تشکر مي کنم منتظر نظرات ارزشمند شما هستم. يا حق...
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 16:41  توسط مژگان دهقان  | 

شايد چاپلين ،بزرگ مرد سينما وتاتر، زماني که اين نامه را مي نوشت تصورش را نمي کرد که نامه اش مثل بقيه کارهايش اسطوره شود. در يک متن کوتاه، همه زندگيش ، رنجهايش و انسانيتش را به تصوير کشانده ،شايد هم به رخ کشانده تا هم دخترش و هم کساني که در اعصار ديگر آن را مي خوانند بفهمند که يک هنرمند بزرگ(به ظاهر دلقک) در اوج شهرت چقدر مي تواند مردمي باشد و از دردهاي آنان بگويد.

   شايد بد نباشد ما هم هرزگاهي اين نامه را بخوانيم و يادمان نرود که هستيم و از کجا آمده ايم.

به نقل از سايت آخاله :

جرالدين ، دخترم ، اينجا شب است ... همه ...برادران و خواهرت و حتي مادرت  خوابيده اند، به زحمت توانستم بي آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اطاق کوچک نيمه روشن ... برسانم .

من از تو دورم ، خيلي دور ،  اما چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمخانه‌ام دور کنم. تصوير تو آنجا روي ميز هم هست ،تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست ، اما تو کجائي ، آنجا در پاريس افسونگر ، به روي آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزليزه مي‌رقصي ، اين را مي‌دانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي صداي قدم هايت را مي‌شنوم و در اين ظلمات زمستاني برق ستارگان چشمانت را مي‌بينم ، شنيده‌ام که نقش تو در اين نمايش پرشکوه ، نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير تاتارها شده است .

شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران ، عطر مستي‌آور گل هايي که برايت فرستاده‌اند ، تو را فرصت هوشياري داد در گوشه‌اي بنشين ، نامه‌ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار .

 دخترم من پدر تو هستم چارلي ، وقتي بچه بودي شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه‌ها گفتم ، قصه زيباي خفته در جنگل ، قصه اژدهاي بيدار در صحرا ، خواب که به چشمان پيرم مي‌آمد ، طعنه‌اش مي‌زدم و مي‌گفتمش ... برو . من در روياي دخترم خفته‌ام ، روياء مي‌ديدم جرالدين روياء  ، روياي فرداي تو ، روياي امروز تو ، دختري مي‌ديدم به روي صحنه ، فرشته‌اي مي‌ديدم به روي آسمان که مي‌رقصيد و مي‌شنيدم که تماشاگران مي‌گفتند: اين دختره رو مي‌بيني ؟ دختر همون دلقک پيره ، اسمش يادته ، چارلي...

آري من چارلي هستم ، من دلقک پيري بيش نيستم . امروز نوبت تو است ، من با اين شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان مي‌رقصي . اين رقص ‌ها و بيشتر از آن صداي کف زدن تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد ، برو آنجا هم برو ، اما گاهي نيز به روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن ، زندگي آن رقاصان دوره گرد کوچه‌هاي تاريک را که با شکم گرسنه مي‌رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي‌لرزند . من يکي از اينها بودم جرالدين ، در آن شب هاي افسانه اي کودکي که تو با لالايي قصه‌هاي من به خواب مي‌رفتي بيدار مي‌ماندم ، در چهره تو مي‌نگريستم ، ضربان قلبت را مي‌شمردم ...

 در آن شب هاي دور بس قصه‌ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفتم ، اين هم داستاني شنيدني است ، داستان آن دلقک گرسنه‌اي که در پست‌ترين محلات لندن آواز مي‌خواند و مي‌رقصيد ، صدقه جمع مي‌کرد ، اين داستان من است ، من طعم گرسنگي را چشيده‌ام ، من درد بي‌خانماني را کشيده‌ام و از اينها بيشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي‌زند اما سکه صدقه رهگذري خودخواهي آنرا مي‌خشکاند را احساس کرده‌ام ، با اين همه من زنده‌ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرف زد .

داستان من به کار تو نمي‌آيد ، از تو حرف بزنيم،  بدنبال نام تو نام من است، چاپلين ، با همين نام سال هاي دراز بيشتر مردم دنيا را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان بخندند خودم گريستم ، جرالدين در دنيايي که تو زندگي مي‌کني تنها رقص و موسيقي نيست .

نيمه شب هنگامي که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون مي‌آيي ، آن تحسين کنندگان ثروتمند را فراموش کن اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي‌رساند بپرس ، حال زنش را هم بپرس ... شايد آبستن باشد و آهي در بساط نداشته باشند ...

 گاه گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد ، مردم را نگاه کن ، زنان بيوه و کودکان يتيم را نگاه کن و دست کم روزي يکبار با خود بگو من هم يکي از اينها هستم ، آري تو يکي از آنها هستي دخترم نه بيشتر .

هنر بيش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پاي او را نيز مي‌شکند . وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولين تاکسي خودت را به حومه پاريس برسان ، من آنجا را خوب مي‌شناسم ، از قرن ها پيش آنجا گهواره بهاري کوليان بوده است ، در آنجا رقاصه‌هايي مثل خودت را خواهي ديد ، زيباتر از تو ، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو. آنجا از نور کور کننده نورافکن‌هاي تئاتر شانزليزه خبري نيست ، نورافکن رقاصان کولي تنها نور ماه است . نگاه کن ، خوب نگاه کن ، آيا بهتر از تو نمي‌رقصند ، اعتراف کن دخترم ، هميشه کسي است که بهتر از تو مي‌رقصد ، هميشه کسي است که بهتر از تو مي‌زند و اين را بدان که در خانواده چارلي هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده که به يک کالسکه ران و يا يک گداي کنار جاده حرف نا مربوط گفته باشد.

من خواهم ُمرد و تو خواهي زيست ، اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني...  وقتي دو فرانک خرج مي‌کني با خود بگو سومين سکه مال من نيست ، اين بايد مال يک انسان گمنام باشد که امشب به يک فرانک نياز دارد. جستجو لازم نيست ، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت ، اگر از پول و سکه با تو حرف مي‌زنم براي آن است که از نيروي افسونگر اين بچه‌هاي شيطان خوب آگاهم ، من زماني دراز در يک سيرک زيسته‌ام و هميشه و هر لحظه بخاطر بندبازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي‌روند نگران بوده‌ام . اما اين حقيقت را با تو بگويم دخترم ، مردمان روي زمين ِاستوار بيشتر از بندبازان روي ريسمان نااستوار سقوط مي‌کنند . شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد ، آن شب اين الماس ، ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است.

شايد روزي ظاهر زيبايي تو را فريب دهد و آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي هميشه سقوط مي‌کنند . دل به زر و زيور اين دنيا نبند زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و اين الماس بر گردن همه مي‌درخشد. اما روزي اگر دل به آفتاب چهره مردي بستي با او يکدل باش . به مادرت گفته‌ام در اين باره برايت نامه‌اي بنويسد ، او عشق را بهتر از من مي‌شناسد ، او براي تعريف يکدلي شايسته‌تر از من است . کار تو بس دشوار است ،  اين را مي‌دانم ، به روي صحنه جز تکه‌اي حرير نازک چيزي تن تو را نمي‌پوشاند . بخاطر هنر مي‌توان لخت و عريان روي صحنه رفت و پوشيده‌تر برگشت ، اما هيچ چيز و هيچ کس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد دختري ناخن پايش را بخاطر او عريان کند.

برهنگي بيماري عصر ماست ، من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده آور مي‌زنم اما به گمان من تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريان تو را دوست دارد . بد نيست انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد ، مال دوران پوشيدگي ، نترس اين ده سال تو را پيرتر نخواهد کرد ...

مي‌دانم که پدران و فرزندان هميشه با هم دعوا دارند . با انديشه‌هاي من جنگ کن . دخترم ، من از کودکان مطيع خوشم نمي‌آيد با اين همه پيش از آنکه اشک‌هاي من اين نامه را ترک کند، مي‌خواهم يک اميد به خودم بدهم، امشب شب نوئل است ، شب معجزه است و اميدوارم معجزه‌اي رخ بدهد تا تو آنچه را من به راستي مي‌خواستم بگويم دريافته باشي . چارلي ديگر پير شده است جرالدين ،  دير يا زود بايد بجاي آن جامه هاي رقص روزي هم لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي ... گاه گاهي چهره خود را در آئينه‌اي نگاه کن آنجا مرا نيز خواهي ديد ، خون من در رگ هاي تواست و اميدوارم حتي آن زمان که خون در رگهاي من مي‌خشکد، چارلي، پدرت را فراموش نکني ، من فرشته نبوده‌ام اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدم باشم. تو نيز تلاش بکن . رويت را مي‌بوسم .

چارلي چاپلين سوئيس  ساعت دو نيمه شب  سال ۱۹۶۰

هر زمان آن را مي خوانم حالم دگرگون مي شود. شما وقتي آن را خوانديد چه حسي داشتيد؟
  
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 12:25  توسط مژگان دهقان  | 

بعضي‌ها داغشو دوست دارند

هما توسلي

«اگر چشم، تمام و كمال تسخير شده، ديگر هيچ چيز براي گوش باقي نگذار. نمي‌توان در يك آن، هم سراپا گوش بود هم چشم.»

روبر برسون، يادداشت‌هايي درباره سينما توگراف

پوستر

آسمان آبي، دشت سبز، گيلاس سرخ، ياس سفيد، رنگ يكي از عجيب‌ترين جلوه‌هاي طبيعي است.  

آسمان آبي، دشت سبز، گيلاس سرخ، ياس سفيد، رنگ يكي از عجيب‌ترين جلوه‌هاي طبيعي است. جذابيت بسياري چيزها و ماندگاري بسياري از خاطرات مديون رنگ‌هايي است كه سلطه دلپذير اما مقتدرانه‌شان را به همه وجوه زندگي آدم‌ها تحميل مي‌كنند و همين ويژگي‌ مهم‌ترين نكته كاربردي و زيبايي شناسانه رنگ در سينما- و به طور كلي در همه هنرها- است.  علي رفيعي كه سالهاست در كنار كارگرداني تئاتر، طراحي صحنه و لباس آثارش را هم انجام داده كاملاً به اين مقوله واقف است. جذابيت و تأثيرگذاري ماهي‌ها ... بيش از هر چيز محصول رنگ‌هاست، ديواره‌هاي آبي، پيراهن قرمز، خورش‌هاي سبز، پلوهاي سفيد، پرتقال‌هاي نارنجي، حضور رنگ‌ها آنقدر غالب است كه پس از تماشاي فيلم،‌ انگار از يك نمايشگاه نقاشي برگشته‌ايم. آن چه در ذهن‌مان جريان دارد لذتي است كه- خودآگاه يا ناخودآگاه- از تماشاي  رنگ‌ها و غذاها و تصويرها به دست آورده‌ايم؛ از اينسرت‌هاي متعدد سيني‌هاي پروپيمان خوش‌ آب و رنگ و جلزوولز تابه‌هاي پر سرو صدا،‌ تا

نماهاي گرافيكي سرخ و سياه از اسكله دم غروب و كلبه‌هاي دلپذير نقاشي مانند؛  تأثير ي كه محصول همكاري موفق و خلاقانه رفيعي و كلاري- به عنوان مهم‌ترين فرد پس از رفيعي در ساخت فيلم- است. و اين مهمترين ويژگي‌ فيلم، تماشاي آن را تبديل به تجربه‌اي منحصر به فرد مي‌كند؛ تجربه‌اي كه با توجه به اتكاي همه جانبه فيلم‌هاي كمدي يا فانتزي به قصه و عناصر روايي در سينماي ايران كم‌نظير جلوه مي‌كند.

با اين حال به جرات مي‌شود گفت كه حذف همين ويژگي منحصر به فرد، دليل موجهي براي دوست داشتن فيلم باقي نمي گذارد. دقت كنيد كه كل اين ويژگي‌ها صرفاً مربوط به چهار زن اصلي فيلم مي‌شود. قصه در بندر انزلي مي‌گذرد؛ در مكاني واقعي و همراه با تصوير مستندواري كه از افراد بومي مي‌بينيم. جز اين چهار زن بقيه شخصيت هاي فيلم ظاهر و رفتار و شخصيت هاي كاملاً واقع‌گرايي دارند. نه ظاهرشان نكته خاصي دارد و نه لباس‌هايشان جلب توجه مي‌كند. غرق در مسائل و پيچيدگي‌هاي زندگي عادي‌اند. عزيز زنداني سياسي بوده و دوستش

رضا کیانیان ، در ماهی ها عاشق می شوند

كارخانه دارد‌،‌ رحمت لب اسكله به كاري به شدت ساده مشغول است، رضا درگير  مشكلات مالي است و فيلم چنان نسبت به اين چهار زن شوخ و بذله‌گو و كودك مآب در رستوران رنگارنگ‌شان ساختاري كاملاً فانتزي و ضدرئاليسمي دارد. اين دوگانگي فضا هر چند مسلماً تمهيدي آگاهانه و عامدانه است اما به شدت بي منطق جلوه مي‌كند.

بخش فانتزي ماجرا ساختار خاص خودش را مي‌طلبد. در اين بخش طنز حرف اول را مي‌زند، و رنگ و نور و سبكي و نشاطي كه قرار است مهم‌ترين وجه مشخصه فيلم باشد. بنابراين بدون توجه به دلايل فرامتني، اين مكان مختصات خاص خودش را دارد. ساكنان اين خانه و در واقع گردانندگان اين رستوران، گرچه بنا به قصه، افراد بومي به حساب مي‌آيند اما هيچ شباهتي به ديگر ساكنان شهر ندارند. لهجه‌شان تهراني است و لباس‌هايشان سارافون‌هايي يك شكل و رنگارنگ كه به لباس خصيت‌هاي كارتوني شبيه‌تر است تا آدم‌هاي واقعي.

 

مریم سعادت،شقایق فراهانی,رویا نونهالی،مائده طهماسبی

 

دو نفر از آن‌ها تنها ويژگي شخصيتي‌شان آن است كه پيردخترهايي بازيگوش- و اندكي خل مشنگ- هستند كه در واقع تنها ابزار فيلم براي طنزپردازي به شمار مي‌آيند. اين دو نفر به مدد همين تصوير كارتون ‌وار غير واقعي مجاز به انجام هر كاري هستند. مي‌توانند با غيظ و اخمي بچگانه اشك بريزند يا با شادي و نشاطي ساختگي قهقهه سر بدهند. مي‌توانند براي عزيز دلبري كنند و با دريافت واكنش حمايت گر و مثبت او شرم سرخوشانه‌شان را به راحتي بروز بدهند. آن‌ها دو كودك‌اند كه قرار است بار اصلي فضاي فانتزي فيلم را به دوش بكشند. دو زن ديگر، آتيه و توكا، در حد فاصل اين فضاي فانتزي و دنياي بي‌رنگ  و رو و سرد واقعي قرار دارند. بنابراين به دليل درگيري مستقيم شان با آن دنيا به اندازه دو زن ديگر خالي و كارتوني نيستند. آنها هر دو عاشق‌اند و مصمم كار مي‌كنند و در گذشته و حال و آينده‌شان تأثير مستقيم دارند. با اين حال به دليل همين معلق بودن ميان دو فضاي كاملاً فانتزي و كاملاً واقعي،  شخصيت‌پردازي‌هاشان هم معلق و نصفه نيمه است. آتيه اعتقاد دارد بايد با دست «كار» كرد نه سمبل‌كاري و تأكيد مي‌كند كه « تا وقتي من اين جام سمبل‌كاري نمي‌كنيم هيچ‌وقت، هيچ‌وقت، هيچ‌وقت.»

 

 

 اما اين اعتقاد راسخ و قابل تقدير را با ميزانسني كنترل شده در فضايي كاملاً  استيليزه اجرا مي‌كند طوري كه كاملاً با اظهار نظر قاطع يك شخصيت معمولي در فضايي واقعي تفاوت دارد. توكا پيرمردي ناشناس را- كه معلوم نيست آن وسط چه كاره است- سوار ماشين‌اش كرده و اشك‌ريزان و لبخند بر لب به عزيز مي‌گويد  دارد دنبال جاي دنجي براي گريه كردن مي‌گردد. در حالي كه وقتي قدم زنان با عزيز در حال صحبت كردن است. فضا  ساختاري كاملاً واقعي دارد. بحث‌هايي سرد و غمگين  و كشمكش برانگيز و جدي است. عزيز دنبال وكيل مي‌گردد و وكيل دنبال مدرك. رضا دچار سوء تفاهم مي‌شود و دست آخر هم او را در حالي مي‌بينيم كه قرار است گنگي يك راز سر به مهر غمگين را تا ابد تحمل كند.

تناقض‌ ميان اين فضاهاي متعدد و نا  متجانس نخستين ضربه‌اش را به روايت وارد مي‌كند. در واقع قصه آن قدر كم‌رنگ  نيست كه سلطه كم‌فشار اما پر تلالو فضاي فانتزي بتواند آزادانه ذهن مخاطب را اشغال كند. ماهي‌ها ... به راحتي مي‌توانست يك كارتون لذت بخش  و ارزشمند سينمايي باشد. مصالحي كه فيلنامه -  تا حدي – در خدمت اين فضاي فانتزي قرار مي‌دهد. مواجه اين چهار زن با يك مرد نمونه‌اي است كه غيبتش نياز  به حضورش را چندين‌ برابر كرده است. همه اين‌ زن‌ها به شكلي به عزيز نزديك مي‌شوند.

گلي و گوهر  در رقابتي كم ‌رنگ گره‌ها و تعليق‌هاي دراماتيك و بيش‌تر ملودراماتيكش را به عناصر فانتزي‌اش ترجيح مي‌دهد. آنچه  قصه را پيش مي‌برد درگيري ‌هاي عزيز و آتيه، و توكا و رضاست. واقعيت‌هايي كه در مورد غيبت عزيز، گذشته آتيه و موقعيت گنگ توكا و رضا بايد فاش شود. اغلب در گفت و گوهايي دو نفره با مركزيت عزيز انجام مي‌گيرد. بنابراين فيلم قصه را براي مخاطبانش  به تصوير نمي‌كشد بلكه تعريف مي‌كند و همين از تأثيرگذاري اوج و فرودهاي روايت به شدت مي‌كاهد، و از همه مهمتر‌، با دوگانگي لحني كه در تعارض با فضاي فانتزي فيلم به وجود مي‌آورد، عملاً چيزي براي تأثيرگذاري عمیق در مخاطب،‌ باقي نمي گذارد.

در زمينه كارگرداني،‌ البته عملكرد‌ رفيعي به شدت ساده و فرمول‌وار است. او در نخستين تجربه سينمايي‌اش- برعكس خيلي ها كه مي‌خواهند از همان لحظه اول كل فنون سينمايي را از نو بنويسند و دنيا را دگرگون كنند- صرفاً  تلاش مي‌كند تا فرمول‌هاي ساده و كلاسيك سينما را تمرين كند. نمايش‌هاي اغلب بدون حركت يا با حركت‌هايي ساده مانند پن و تراولينگ پي‌ري‍زي شده و اغلب توجه و تمركزش را صرف كمپوزيسيون كرده است. به اين ترتيب اكثر نماهاي خارجي‌اش لانگ‌شات‌هايي خالي با قاب‌بندي‌هايي نقاشي مانندند كه اغلب سمت چپ كادر در آنها مركز توجه قرار گرفته يا كمپوزيسيوني گرافيكي جذابيت اصلي نما را تشكيل داده است. نماي سر پايين دويدن توكا بر شيارهاي هزار تومانند حوضچه پرورش ماهي در صحنه‌اي كه او براي خبر گرفتن از رضا به سراغ دوستش مي‌رود، نمونه  كاملي از اين مورد است و نماي نيمكت پشت به دوربين در اسكله كه عزيز و دوستش روي آن نشسته‌اند

 

و از گذشته صحبت مي‌كند نمونه تمايل رفيعي به كمپوزيسيون ‌هاي خاص و سنگيني  سمت چپ  كادر است. با اين همه، اين نماهاي شكيل و حتي گاهي به ياد ماندني ،‌پيش‌تر نمونه‌هاي مجزا و پراكنده‌اند تا مثال‌هايي از يك تمهيد دكوپاژي فراگير، در خدمت ساختار فرمي فيلم به طور كلي، و با اين كه پراكندگي و عدم يكدستي موجود در فضاسازي  و شخصيت‌پردازي به وجوه ساختماني فيلم  هم سرايت كرده مي‌شود گفت رفيعي در نخستين  تجربه كارگرداني سينمايي‌‌اش با رجوع به عناصر و فضاهاي تازه در جذب مخاطب موفق بوده و به طور كلي تجربه‌اي آبرومند را پشت سر گذاشته است؛ كاري كه بسياري از حرفه‌اي‌ها و خاك‌خوردگان سينماي بدنه‌اي به سختي از عهده‌اش بر مي‌آيند يا اصلاً بر نمي‌آيند.

شما اين فيلم رو ديديد؟ چطور بود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 11:11  توسط مژگان دهقان  | 

 

امشب «كيارستمي» «يوزپلنگ طلايي» لوكارنو را تصاحب مي كندکیارستمی

امشب در جشنواره لوكارنو دوره پنجاه و هشتم جايزه افتخاري «يوزپلنگ طلايي» در محل سينماي روباز «پياتزاگرانده» به «عباس كيارستمي» اهدا مي شود.

     به گزارش سايت سينمايي سوره، «عباس كيارستمي» كارگردان، نويسنده، عكاس و هنرمند بزرگ سينماي ايران و جهان امشب 8 آگوست 2005 (17 مردادماه جاري) در مراسمي باشكوه در محل سينما «پياتزاگرانده» جايزه افتخاري «يوزپلنگ طلايي» خود را از جشنواره بين المللي فيلم لوكارنو دريافت خواهد كرد تا برگ زرين ديگري براي سينماي ايران رقم خورده باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 10:18  توسط مژگان دهقان  | 

سومين جشن تصوير سال برگزار شد.

تهیه گزارش:مژگان دهقان

سومين جشن تصوير سال كه با حضور 350 هنرمند در دو بخش نمايشگاه و جشنواره فيلم تصوير هنرمند، اول مرداد ماه سال جاري در خانه هنرمندان ايران بر پا شد، دو روز ديگر به كار خود پايان مي‌دهد.

به گفته سيف‌الله صمديان دبير اين جشن، از ميان 350 هنرمند شركت‌كننده، آثار 260 عكاس، 30 گرافيست و 17 كاريكاتوريست و 70 فيلمساز ايراني و خارجي به نمايش در آمده است.

آثار نقاشان، برگزيده نمايشگاه‌هاي تهران است كه به صورت 2 پلات بزرگ در معرض ديد  عموم قرار گرفته است.

وی افزود: گرافيك و كاريكاتورها منتخب خود هنرمندان بوده اما به علت تعداد زياد عكس‌هاي ارسالي ، صمديان ،شخصاً عكس‌ها را جهت شركت در نمايشگاه انتخاب كرده است و چون براي عكس‌ها زحمت زيادي متحمل شده، تصميم گرفته سال آينده هيئتي را براي اين كار در نظر بگيرد.

 شايان ذكر است عكس ها به صورت 7 طبقه‌بندي موضوعي مي‌باشد كه شامل عكس‌هاي انتخابات، خبري، مستند اجتماعي، ورزشي، راه‌يابي تيم ملي ايران به جام جهاني، هنر و هنرمندان ،و عكاسي خلاقه است.

تعداد عكس‌هاي شركت داده شده در نمايشگاه باعث شده علاوه بر سالن‌هاي طبقه اول و دوم خانه هنرمندان، پشت‌بام اين مركز نیز ميزبان عكس‌هاي زيبايي هنرمندان چيره دست شود.

 و اما دومين جشنواره فيلم تصوير هنرمند، كه فیلمهایی با موضوع زندگي هنرمندان و پشت صحنه كارهايشان در این بخش نمایش داده می شود، با حضور هنرمندان به نامي همچون عباس كيارستمي و اكران فيلم جدیدش به نام «جاده»، در كنار فيملسازان جوان رونق خاصي به اين بخش داده است.

 گفتني است فيلم ها در دو سانس 6 و 8 بعدازظهر درتالارهاي خانه هنرمندان در معرض ديد عموم قرار می گیرد.

از جذاب ترین بخش نمايشگاه، مي‌توان به چيدمان عكاسي «هفت چنار» كيارستمي در طبقهعباس کیارستمی درکنار هفت چنار دوم خانه هنرمندان اشاره كرد. به گفته صمدیان اين چيدمان كه پيش از اين در « موزه‌ هنرهاي معاصر» و « موزه ويكتوريا اند آلبرت» به نمايش گذاشته شده قرار است تا دو سال آينده در همين مكان بر پا باشد.

حتماً برايتان جالب است بدانيد چطور اين هفت‌چنار در يك طبقه ساختمان بنا شده و از سقف طبقه دوم سر بر آورده و به آسمان رسیده است و آنقدر طبیعی خلق شده که تا به تنه درختان دست نکشید متوجه نخواهید شد که اینها فقط عکس درختان چنار است.

 عكاسي «هفت چنار» كيارستمي، بر عهده « ساسان توكلی» بوده است.او ابتدا با دوربين ديجيتال از دورتا دور درختان، فريم‌های متعددی عكس تهيه كرده،سپس اين فريم ها را در كامپيوتر، به صورت مسطح درآورده و در آخر كار نهايي را چاپ كرده اند.
اين تصاوير چاپ شده با چسب روی لوله های
PVC، به قطر 20، 30 و 40 چسبانده شده است.
آسمان اين اينستاليشن، باز عكسی است از همان عكاس، ساسان توكلي، كه روی پلگسی گلاس چاپ شده وبا مهتابی های زير آن نورانی شده است.
چمن اثر نيز، موكتی است كه روی آن عكس چمن چاپ شده است.
روز جمعه،31تير ماه، كيارستمی به همراه بچه های كانون انفورماتيك موسسه فرهنگی هنری رهنما، برای نصب اين اثر به خانه‌ی هنرمندان ايران آمدند. آنها، ابتدا بدنه ای فلزی به قطر پانزده سانتی متر را، به عنوان پايه بنا قرار دادند و روی آن را با تخته نئوپان پوشاندند. سپس زمين چمن،‌با موكتی كه روی آن تصوير چمن چاپ شده بود آماده شد.  هفت چنار- در حال پیدایش
سقف خانه هنرمندان سوراخ شد و سيمی برای برق مهتابی های آسمان كار گرفته شد. آسمان نصب شد. لوله های
PVC، كه روی آنها عكس چنارها چسبانده شده بود، در محل هايی كه از قبل روی موكت و نئوپان سوراخ شده بود قرار گرفت. و سپس، دور باغچه آجر چينی شد، با گل، ‌فاصله ميان درختان و نئوپان زير آن را پر كردند، برگ های چنار خشك شده، روی چمن موكتی ای اش پاشيده شد و آماده شد تا خود را در معرض ديد قرار دهد.

فرصت را از دست ندهيد فقط دو روز ديگر وقت باقيست.

تا ديداري ديگر حق يارتان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 12:35  توسط مژگان دهقان  | 

اول دفتر به نام ايزد دانا        صانع و پروردگار حي توانا
 
دوستان خوب من سلام
راستش از اينکه يک وبلاگ درست کردم و مي توانم از اين طريق با دوستان و اهل هنر حرف بزنم خيلي خوشحالم .
قصد دارم مطالب متنوعي که البته بيشتر مربوط به هنر و هنرمندان است را به نمايش بگذارم .
براي بهتر شدن آن به ياري شما نياز مندم .
تا ديداري ديگر حق يارتان.
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 12:40  توسط مژگان دهقان  |